گفتم:«لعنت بر شيطان»!
شيطان لبخند زد.
پرسيدم:«چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:
«از حماقت تو خنده ام مي گيرد.»
پرسيدم:«مگر چه كرده ام؟»
گفت:
«مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام.»
با تعجب پرسيدم:«پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد:
«نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين ميزند.»
پرسيدم:
«پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد
«هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.»
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0