يا حق
تنها
در اين برهوت گرفتار شده ام؛
حتی خدا هم
مرا به امان خدا رها کرده.
من طفلی
در اين آشفته بازاری که گم گشته ام
به دنبال دست مادرم که از دستم رها شده ميگردم؛
بی خبر از اينکه
من از هيچ مادری زاده نشده ام.
سرگردانتر از گل قاصدکم
ذره ای غبارم،اسير گردباد.
به دنبال سپيدار سر به فلک کشيده ای ميگردم که هيچگاه کاشته نشده.
آنقدر بدبخت و تنها رها شده ام
که حتی بادی نمی وزد
تا قصهء پريشان حاليم را برايش بگويم.
آه
آه
ای کاش من يک سيگار بودم-
وای که چقدر به اين سيگار خوشبخت حسوديم ميشود.
خستگی هايم آنقدر روی هم تلمبار شده
که ديگر از رمق افتاده ام؛
تا مغز استخوانم خسته شده.
آنقدر تهی دستم
که حتی هيچ هم در دستانم جا ندارد؛
اين بار تهی دستيم
آنقدر سنگين است،
که گرده ام تحمل کشيدنش را ندارد؛
آنقدر تهی دستم-
آنقدر زياد تهی دستم؛
کاش کسی بود
تا اين همه تهی دستی را
با او قسمت می کردم.
افسوس؛
خدا هم
مرا به امان خدا رها کرده.
۱۳۸۲-اواخر شهريور
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0